استافیل

طبقه بندي موضوعي

در گوش تــــو

به جــای "اذان"،"حافـــظ "خوانــده اند

که اینگونه ،

از چشــــم هایتــــــ

"غـــــزل" می ریـــزد...



"ناصر رعیت نواز"

نظرات (۶)

چشم هایت شروع واقعه بود...
پاسخ:
:)
دو چشم اعتیاد آور مست کننده... 
که وظیفه شان آبیاری گلهای به گونه انداخته ات بود... 
:)
پاسخ:
:)
سلام.

چشم هایت کجای تقویمند ؟

از چه فصلی شروع خواهی کرد؟

واژه واژه غروب زاییدم

ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟

تو نباشی تمام این دنیا

مملو از مردهای بیمار است

تو نبودی اذیتم کردند

زندگی سخت کودک آزار است

خانه ام را مچاله ات کردم

جای خالیت روی تختم ماند

حسرت سیب های ممنوعه

روی هرشاخه درختم ماند

هر دو از کاروان ِ آواریم

هردو تا از تبار شک، یا نه؟

ما به فریاد هم قسم خوردیم

هردو تا درد مشترک ،یا نه؟

گیرم از چنگ جان به در ببری...

گیرم از تن فرار خواهی کرد...

عقل من هم فدای چشمهایت

با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟

بخشی از شعر علیرضا آذر

پاسخ:
سلام
و سپاس...

حامد_عسکرى .
عشق بعضى وقتها از درد دورى بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توى قرآن خوانده ام ... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتى کنارت نیست کورى بهتر است
نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضورى بهتر است
چاى دم کن ... خسته ام از تلخى نسکافه ها
چاى با عطر هل و گلهاى قورى بهتر است
من سرم بر شانه ات ؟ ... یا تو سرت بر شانه ام؟...
فکر کن خانم اگر باشم چه جورى بهتر است ؟ ..
پاسخ:
ممنون
شب امشب شور شیرینی است در من
نماز گریه تسکینی است در من

به جوش آمد دوباره خون مردی
تو اما ای دل غافل چه کردی؟

شبی احرام‌پوش می به دستی
به من گفتا: «چرا در خود نشستی؟»

به جانم ریخت مستی، هفت باری
به او گفتم: «بچرخم؟» گفت: «آری!»

به او گفتم: «بچرخم؟» چرخ «می» زد
به او گفتم: «بخوانم؟» خواند، نی زد

چه می‌دیدم؟ خودم مست و سرم مست
دلم در چرخ اول رفت از دست

دلم ناگاه با یک سوزن آه
میان چرخ چارم ماند از راه

به قدر هفت شب می خورده بودم
میان چرخ هفتم مرده بودم

مرا از من گرفت، از من جدا کرد
تمام سعی را با من صفا کرد

مرا تا پای کوه «رحمت» آورد
به جان من جهانی حیرت آورد

غروب روز هشتم وقت رفتن
جهانی بود از غربت دل من

قیامت را سواد جاده دیدم
جهان را خیمه‌ای افتاده دیدم

همان شب بود کوچیدم به «مشعر»
قیامت بود آن صحرای محشر

«مطوّل» بود دردم، مختصر شد
و ناگاه آن شب کوتاه، سر شد

به کویش سالها لبیک خواندم
شبی در مشعر مویش نماندم

دلم در چاه حالی مبهم افتاد
همان شب پلک دل روی هم افتاد

نشد آن شب نخوابم، می بنوشم
نشد یک شب شبیه می بجوشم

شب مستی چرا از جوش ماندم
قیامت دیدم و خاموش ماندم
پاسخ:
خیلی ممنون...
  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏
  •  چشم هایت دو پادشاه
    در اقلیم شعر من نگنجند...
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">