استافیل

طبقه بندي موضوعي

روز اولی که دیدمش اولین چیزی که تو چهره ش منو جذب کرد چال گونه هاش بود!

چال گونه هاش ازون چال های دلنشین اصیل بود...

بعد ها چیزهای دیگه ای هم توش دیدم و هی بیشتر مجذوب می شدم.

سال چهارم ابتدایی میز سوم ردیف کنار دیوار می نشست ، من هم میز دوم بودم.

هیچ وقت نخواست با من دوست باشه اما چون هم کلاسی بودیم ، با هم صحبت می کردیم ؛ خب طبیعتا پنج ساعت از شبانه روز هم می دیدمش!

یه بار سر زنگ علوم داشتم براش با کاغذ ، پیرهن مردونه و نمکدون (ما بهش می گفتیم نمکدون ، بقیه نمی دونم چی میگن) درست می کردم ، معلم دید و متوجه شد ،

اومد جلو و کاغذارو ازم گرفت و گفت : سر کلاس درس کاردستی درست می کنی؟! برو جلوی در کنار سطل زباله تا یادت بمونه کلاس جای این کارا نیست، از تو انتظار نداشتم !!!(ااصولا بچه ی منظبطی بودم و سر کلاس درس شیطنت نمی کردم)

تمام ساعت علوم رو من جلوی در وایسادم ! البته شاید خوب بود اینطوری یه زنگ تمام از روبرو نگاش می کردم!

تمام این مدت حتی یه بارم منو نگاه نکرد...!

تعطیلات عید که شد تمام شبا زیر پتو گریه می کردم !!!

دلم براش خیلی تنگ شده بود...

تو عید براش یه عروسک کوچولو درست کردم! با پارچه و مقوا و دکمه و ازین چیزا...

یه چیز خیلی ساده! در حد توان دستای یه دختر بچه!

بعد از عید وقتی دیدمش بغلش کردم و بهش گفتم که اینو برای اون درست کردم!(تو تمام مدتی که من بغلش کردم درست عین یه مجسمه بود)

عروسکو گرفت!

براش با آب و تاب تعریف کردم که چقدر دلم تنگ شده بود براش ، بهش گفتم دوستش دارم.

عروسکو انداخت ته کیفش و گفت : مرسی.

اون سال گذشت.

تابستونو یکم سخت گذروندم سال پنجم کلاسامون با هم نیفتاد.

فقط سر صف و زنگ های تفریح می دیدمش!

بهش سلام می کردم با اکراه جواب می داد

بعد ها می دیدمش که با دوست جدید و صمیمی ش که همیشه دست در دست هم بودن ، هرجا منو می دید روشو میکرد اونور که مثلا منو ندیده !

منم دیگه جلو دیدش نرفتم!

زنگ های تفریح اول یکم با دوستش قدم می زدن و بعد یه گوشه ی حیاط مدرسه بود که همیشه اونجا می نشستن.

یه جای دیگه ی حیاطو در نظر گرفته بودم که من اونا رو می دیدم اما اونا به سختی می تونستن منو ببینن!

تمام دلخوشی م شده بود یه ربع زنگهای تفریح و نگاه کردنش از دور!

سال پنجم هم گذشت.

دوره ی راهنمایی مدرسه هامون جداشد از طریق بچه های دیگه خبر دار شدم که هنوز تو همین محله ست ، امیدوار بودم که دبیرستان دوباره ببینمش!

دوره دبیرستان هم دوباره تو یه مدرسه نبودیم.

سال اول رو خوندم

و سال دوم ؛ سال دوم احساس کردم معلمای این مدرسه تدریسشون خوب نیست!!!

برای سال سوم دبیرستانمو  عوض کردم!البته که معلمای مدرسه ی جدید خیلی بهتر تدریس می کردن ، ولی رفتن من بیشترین دلیلش چیز دیگه بود ،که تا حالا فقط خودم و خدا می دونستیم ولی ازین به بعد شما هم می دونید...

همون روز اول دوتا صف اونورتر دیدمش ، شناختمش!

رفته بود رشته ی انسانی.

صبر کردم زنگ تفریح بشه ، کلاس انسانی ها رو پیدا کردم و رفتم پیشش؛

گفتم : سلام ، خوبی؟! :)

گفت : سلام ، می شناسمت؟!

-سال چهارم ابتدایی میز سوم کنار دیوار بودی،من میز دوم بودم...؟!

-فلانی؟!!؟!؟

-نه نه من بغل دستی فلانی بودم.

-بغل دستی فلانی رو یادم نیست!

-بعد از عید برات یه عروسک درست کرده بودم...؟!

-عروسک؟!یادم نیست!

-سر زنگ علوم داشتم با کاغذ برات پیرهن مردونه درست می کردم،معلم دید تنبیهم کرد ، بهم گفت برم دم در وایسم...؟!

-یادم نیست!

هر نشونه ی دیگه ای که یادم میومد بهش گفتم

اما

اون فقط همین رو می گفت : "یادم نیست"

نگاش کردم ، لبخند زدم و شونه هامو انداختم بالا!

گفت ببخشید!

و رفت...

دوباره تمام دلخوشی م شد همون یه ربع زنگ های تفریح و نگاه کردنش از دور!

دیپلمم رو که گرفتم سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم!

خودم رو درگیر کنکور و تست زدن و این حرفا کردم

اونموقع تازه متوجه شده بودم که من چقدر نقاشی کردن دوست دارم

وبیشتر دنبال یه راهی بودم که ازین رشته ی لعنتی بیام بیرون و برم سراغ نقاشی.

علاوه بر اینا ، شرایط محیطی م هم دچار اتفاقات و پیچیدگی ها و درگیری هایی شد و من ناخودآگاه فراموشش کردم...


خیلی وقت بود که بهش فکر نکرده بودم،

تا اینکه امروز داشتم این پیرهن مردونه رو درست می کردم،

دوباره همه ی اون روزا برام مرور شد...

اما با این تفاوت که،

این بار وقتی یادش افتادم ، دیگه حس خاصی نداشتم، دیگه سرعت پردازش مغزم نیومد پایین!

تنها اتفاقی که افتاد،با مرور اینا، چند قطره اشک توچشمم جمع شد.همین!

دیگه مهم نیست برام که کجاست و چیکار می کنه،

که چه شکلی شده الان!

فقط

آرزو می کنم هرجا هست خوش باشه...

نظرات (۲۷)

عارفه جان تجربه به من میگه هیچوقت خودتو به یک نفر انقد وابسته نکن ...
شاید همجنست باشه بدتر هم بشه ...
من ضربه خوردم از این وابستگی ها و ...
پاسخ:
درسته ...
دیگه بعد ازاون سعی کردم هیچ وقت به هیچکس انقدر وابسته نشم...
اما حالا دوستایی دارم که "دوستشون دارم" :)
من به این رسیدم که دوست داشتن ، برتر از عشقه!
سلام

من راهنمایی یه دوست اینجوری داشتم. یه عالمه نقاشی براش کشیدم، یه بار همه رو برد ریخت تو سطل کلاس. منم همه چی رو به معلم ریاضی مون گفتم و قیدشو زدم...
با تبادل لینک موافقی؟
پاسخ:
سلام...
:)
من لیست لینک ندارم :)
  • آقای سر به هوا ...
  • بعضی ها چقدر سرسختانه مزخرفن و به مزخرف بودنشنون ادامه میدن !
    من جای تو بودم اصلا سمتش نمیرفتم !
    پاسخ:
    مزخرف نبود فقط از من خوشش نمیومد!
    آدمی که دلبسته می شه اینارو نمی فهمه
    اونم تو اون سن :/
  • عرفـــــ ـــان
  • دوست دارم گریه کنم :(
    چرا انقدر بی احساس بوده این آدم !
    پاسخ:
    :(
    اون فقط نسبت به من بی احساس بود...
    چیزی که من بر عکسشو ، تو وجودم، نسبت به اون داشتم...
    سلام
    ی روز ی نفر همین کارو باهاش می کنه ، اون وقت می فهمه ...
    پاسخ:
    سلام
    دنیا عمودیه... درسته...
    اما
    من همیشه براش خوشی آرزو کردم...
    چقدر سخت و غیرقابل نفوذ بوده..
    و تو چقدر خالصانه دوستش داشتی :)
    پاسخ:
    :)
    چقدر سخت و غیرقابل نفوذ بوده..
    و تو چقدر خالصانه دوستش داشتی :)
    پاسخ:
    :)
  • هامون هامون
  • با پذیرایی یک موسیقی ... شما رو به اپیزود دعوت می کنم ..

    حتماً موسیقی رو گوش کنید .. دوست داشتید لینک مستقیمش هم هست برای دانلود ..

    من زیادی از این اتفاقات تجربه کردم .. دنیا همینه .. ولی هنوز به اندازه من درد نکشیدین.. من به عرفانی رسیدم .. که هیچ کس نرسیده ..

    دنیا کلاه بزرگی است که سر بنده هاش رفته .. یکی مثل حضرت علی (ع) متوجه این امر هست و به بالا میره .. یکی هم مثل خیلی از این دنیا پرست ها کلاه گشاد سرشون میره . زیاد ناراحت نباشید ..

    این دوست داشتن پاک و خالص بوده .. محبت بوده .. من هم تجربه کردم.

    همه تجربه کردند .. و آفرین که خودتون رو اینجا تخلیه کردید تا اذیت نشید.

    دعوت عستید روی اپیزود . تشریف بیارین ..

    پاسخ:
    بله سر می زنم ممنون از دعوتتون :)
    هر کسی به اندازه ی خودش درد می کشه...
  • هامون هامون
  • خوشحالم که خوشتون اومده :)

    پاسخ:
    :)
    زندگی عجیبیه دیگه ... همیشه نمیشه روی اطرافیان حساب کرد :)
    پاسخ:
    بله درسته... :)
  • محمد جواد حیدری پرچکوهی
  • هییی خدا.

    پیرهن مردونه؟ چِ‌جوری دُرُس می‌شه؟
    پاسخ:
    ...

    با چند تا تای کاغذ درست می شه!
  • محمد جواد حیدری پرچکوهی
  • آموزش منظورم بود!
    پاسخ:
    آموزش؟!
    انتظار ندارید که تو پاسخ کامنت بگم چجوری پیرهن مردونه درست کنید!!!!
  • محمد جواد حیدری پرچکوهی
  • نه انتظار ندارم! چ درخواستی کردما!!
    پاسخ:
    منم تعجب کردم :/
    چه قشنگ تعریف کردی...
    پاسخ:
    آنچه از دل برآید ، لا جرم بر دل نشیند... حالا با چه حالی ... مهم نیست :)
    مرسی :)
    همین که همچنان براش ارزوی خیر وخوبی داره، نشنونه اینه که قلب بزرگی داری
    پاسخ:
    نمی دونم ... :)
    ممنون :)
    دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌ دونفر در مدرسه


    مرد اول می‌گفت:«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. 
    آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. 
    روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. 
    بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!

    مرد دوم می‌گفت:«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟
    خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود.
    آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیری. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود.
    ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. 
    حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»

    به نظر شما، چقدر تربیت کودکی در آینده انسان نقش دارد؟
    پس بیاییم اشتباهات فرزندان را از راه صحیح بررسی کنیم 
    چون یک حرف ویک رفتار چقدر میتواند در رفتار دیگران تاثیر گذار باشد.
    پاسخ:
    بسیار عالی ...
    ممنون :)
    ای بابا  ای بابا 
    زبانم قاصره:-(
    باشد که رستگارشود هرجاکه هس:-)
    پاسخ:
    :)
  • هامون هامون
  • پست جدید که نبود ...

    ممنون بابت پاسخ سلام :))

    پاسخ:
    :)
    خواهش می کنم :)
  • هامون هامون
  • خوشحالم این افتخار رو به من دادین و خودتون رو هوادار اپیزودی نام گذاشتید ..

    ممنون از نظر لطفتان به وبلاگ واقعا بی محتوای من :)

    پاسخ:
    شکسته نفسی می فرمایید !!
    وبلاگ شما بسیار پرمحتوا و تامل برانگیزه :)
    یه کامنت این‌جا گذاشته بودم، نیومده؟ :|
    پاسخ:
    چیزی نیومده ! :|
  • فائزه (کلاف سر درگم)
  • گاهی وقت ها باید چشماتو ببندی و فقط رد بشی..
    پاسخ:
    درسته...
    دوران مدرسه من با تنهایی گذشت، هیچوقت کسی اینقدر به من نزدیک نشد، من هم، اما فکر میکنم می بینم جنس دوست داشتن آن دوران انگار زلال تر بود، بی قید و شرط
    پاسخ:
    شاید...
    وقتی فکر می کنم تعریفی ندارم برای این احساسم!
    :)
    من هیچ دوست صمیمی نداشتم
    دوست معمولی زیاد!
    سال سوم که بودم دقیقا یک کلاس اولی همین داستانو داشت
    هی میومد دم کلاسم و شماره ام رو از این و اون میپرسید
    واسم نامه مینوشت، گل میاورد!!
    دختر جالبی بود! :)
    پاسخ:
    امیدوارم شما اونطور که من رو عذاب دادن عذابش نداده باشید...
  • مـــیـــمـــ ...
  • من با پستت گریه کردم
    خیلی
    همچین تجربه ای رو تو دبستان راهنمایی وحتی دبیرستانم داشتم
    این آخریه اونقدر ناجور خردم کرد
    که صدای شکستن قلبمو شنیدم
    تموم زندگیم بهم ریخت به خاطرش
    دیگه بعدازاون دلم با هیشکی صاف نشد
    از خدای ِ احساس به یه آدم خشک وجدی وبد اخلاق تبدیل شدم
    وهنوزم فراموشش نکردم
    پاسخ:
    ببخشید :(
    من اجازه ندادم که این شکلی شم
    ولی
    دیگه اجازه نمی دم دلبستگی بدور از عقل به وجود بیاد... هرچند بازم یه کوچولو ناموفق بودم...!
    خدا هیچ عشق و دوست داشتن یک طرفه ای رو باقی نذاره،،، آمین:) 
    پاسخ:
    آمین :)
    سلام.
    امروز تازه تونستنم بخونمش
    شاید تلخ بود ولی خیلی زیبا نگارش شده بود و مثل اینکه دستان شما از هر نظر هنرمند هستند.
    امان از علاقه های یکطرفه امان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    پاسخ:
    سلام
    :)
    تجربه جدیدی بود.
    فکر نمی کردم آدم به یه دوست هم جنس تا این حد وابسته بشه!
    پاسخ:
    هستن کسایی که ازین بیشتر وابسته میشن...!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">