استافیل

طبقه بندي موضوعي

۱۶ مطلب با موضوع «نوشته» ثبت شده است

چند روز پیش داشتم فکر می کردم به روز ورودم به فضای مجازی!
اولین روزنه ی ورود من ، وبلاگ بود.
اومدنم به پیشنهاد برادرم بود
وقتی اومدم ،نمی دونستم باید چیکار کنم!!
دیدم شعر دوست دارم ، تصمیم گرفتم شعر بذارم،
اون موقع اینترنتم دایال آپ بود :|
به یک وضع فاجعه ای جان می دادم ، تا ماهانه یه شعر می ذاشتم :D
حتی نمی دونستم باید به وبلاگ مردم سر بزنم!!!! :)))
هی با خودم می گفتم چرا مردم تو وبشون مثلا نوشته 10 نظر ولی من ندارم!؟!؟! :))))
بعد ها فهمیدم باید برم نظر بدم!!!
خیلی هم منو ترسونده بودن از اینترنت و فضای مجازی و هک و این حرفا :D
انقدر ترسونده بودن که اوایلش اسمم بنده خدا بود، جنسیتم هم نامعلوم ، شهرم هم نامعلوم، کلا مجهول الهویه بودم :)))))
بعد کم کم خودم احساس کردم یه جوریه!!!
زیادی بی نام و نشونم!!
تصمیم گرفتم لا اقل یکم هویتم رو مشخص کنم؛
یه اسم مستعار دخترونه گذاشتم ، شهرم هم مشخص کردم!
بماند که سر اسمه بحث بود که این اسم دختره نه پسر!!! :|
ولی همچنان تو کار کپی پیست بودم!!!
چند بار تصمیم گرفتم که روندمو تغییر بدم و وبمو برای حرف زدن و تخلیه شدن استفاده کنم ، ولی هی می ترسیدم و منصرف می شدم،
به این دلایل:
1.یه تعدادی از دوستان و اقوام خبر داشتن که اون وبلاگ مال منه ، همونطوری هم که کپی پیست بود مردم آزار و مزاحم زیاد داشت ،چه برسه به اینکه موضوعات شخصی توش می نوشتم!!
2.از مسخره شدن می ترسیدم.
3.هم لینکی ها وبلاگم رو به شکل کپی پیست پسندیده بودن ، اگه تغییر روند می دادم ، دیگه نمی خوندنم(خب باید اعتراف کنم اونموقع من الویتم فقط تعداد نظر بود)
4.و...

متوجه شده بودم که کار عبثی انجام می دم :|
البته نمی گم الانم کارم خیلی کار مهم و خاصیه ! نه اینم عبثه! ولی نه به اندازه ی اونوقع!!!
بعد کم کم از خودم پرسیدم خب مثلا اسم من عارفه باشه و اینو بازید کننده ها بدونن! چه اتفاقی میفته؟!
خب مسلما جواب خودم این بود که : هیچی!!
تو تمام مدتی که اسم خودم نبودحس خوبی نداشتم فک می کردم دارم دروغ می گم!!!
با یه نفر هم مشورت کردم :D و بعد از اون با اسم خودم ادامه دادم!
ولی هنوز هم می ترسیدم که خودم چیزی بنویسم!
خلاصه
این اواخر داشتم دلو می زدم به دریا که روندو تغییر بدم که ، شاهکار تاریخی بلاگفا شکل گرفت و کلا پُوکید :|
منم بعد از یک ماه بی وبلاگی ، اومدم بیان :)
دوباره وقتی اومدم بیان احساس غریبی وتازه وارد بودن کردم دوباره همون روند کپی پیست رو پیش گرفتم :|
بعد کم کم با خودم گفتم چه کاریه!
اینجا که جدید هستم پس می تونم روز نوشتامو توش بنویسم.
پس شروع کردم چیزهایی جز کپی هم گذاشتم!

البته طول کشید تا با فضای بیان راه بیام
دلم می خواست برگردم بلاگفا ولی بلاگفا بد کرد دیگه نتونستم برگردم!

بعد از اون دیگه الویتم نظر نبود
البته که بی شک خیلی خوشحال می شم وقتی نظراتتون رو می بینم ^__^
ولی اولویتم نیست :)

پ.ن:
البته بگم که به دلیل علاقه به شعر هنوز هم بخشی برای کپی پیست شعر هست :)))

+
خلاصه اینکه به لطف شما دوستان خوب ، اینجا احساس صمیمیت بیشتری کردم و خیلی چیزا گفتم :)
ممنونم
با وجود اینکه من هیچوقت مثل شما "بلاگر" نبودم ، نیستم و نخواهم شد ، اما بازهم منو به جمع خودتون راه دادید
ممنون که هستید :)

مشکل ،

مورد تمسخر واقع شدن روشن فکران نیست؛

مشکل واقعی ،

آدم هایی هستند که با دیدن این عکس ، آهی از جنس درک می کشند و همزاد پنداری می کنند با انسان پر مغز!!

در واقع ،

من شخصی را سراغ ندارم که با تماشای این تصویر با دونفری که قهقهه می زنند ارتباط برقرار کند!

شاید ، تنها آدم ابلهِ این شهر من هستم که اعتراف می کنم گاهی به تفکرات دیگران خندیده ام...!


پ.ن:

نوشته از من نیست.

روز اولی که دیدمش اولین چیزی که تو چهره ش منو جذب کرد چال گونه هاش بود!

چال گونه هاش ازون چال های دلنشین اصیل بود...

بعد ها چیزهای دیگه ای هم توش دیدم و هی بیشتر مجذوب می شدم.

سال چهارم ابتدایی میز سوم ردیف کنار دیوار می نشست ، من هم میز دوم بودم.

هیچ وقت نخواست با من دوست باشه اما چون هم کلاسی بودیم ، با هم صحبت می کردیم ؛ خب طبیعتا پنج ساعت از شبانه روز هم می دیدمش!

یه بار سر زنگ علوم داشتم براش با کاغذ ، پیرهن مردونه و نمکدون (ما بهش می گفتیم نمکدون ، بقیه نمی دونم چی میگن) درست می کردم ، معلم دید و متوجه شد ،

اومد جلو و کاغذارو ازم گرفت و گفت : سر کلاس درس کاردستی درست می کنی؟! برو جلوی در کنار سطل زباله تا یادت بمونه کلاس جای این کارا نیست، از تو انتظار نداشتم !!!(ااصولا بچه ی منظبطی بودم و سر کلاس درس شیطنت نمی کردم)

تمام ساعت علوم رو من جلوی در وایسادم ! البته شاید خوب بود اینطوری یه زنگ تمام از روبرو نگاش می کردم!

تمام این مدت حتی یه بارم منو نگاه نکرد...!

تعطیلات عید که شد تمام شبا زیر پتو گریه می کردم !!!

دلم براش خیلی تنگ شده بود...

تو عید براش یه عروسک کوچولو درست کردم! با پارچه و مقوا و دکمه و ازین چیزا...

یه چیز خیلی ساده! در حد توان دستای یه دختر بچه!

بعد از عید وقتی دیدمش بغلش کردم و بهش گفتم که اینو برای اون درست کردم!(تو تمام مدتی که من بغلش کردم درست عین یه مجسمه بود)

عروسکو گرفت!

براش با آب و تاب تعریف کردم که چقدر دلم تنگ شده بود براش ، بهش گفتم دوستش دارم.

عروسکو انداخت ته کیفش و گفت : مرسی.

اون سال گذشت.

تابستونو یکم سخت گذروندم سال پنجم کلاسامون با هم نیفتاد.

فقط سر صف و زنگ های تفریح می دیدمش!

بهش سلام می کردم با اکراه جواب می داد

بعد ها می دیدمش که با دوست جدید و صمیمی ش که همیشه دست در دست هم بودن ، هرجا منو می دید روشو میکرد اونور که مثلا منو ندیده !

منم دیگه جلو دیدش نرفتم!

زنگ های تفریح اول یکم با دوستش قدم می زدن و بعد یه گوشه ی حیاط مدرسه بود که همیشه اونجا می نشستن.

یه جای دیگه ی حیاطو در نظر گرفته بودم که من اونا رو می دیدم اما اونا به سختی می تونستن منو ببینن!

تمام دلخوشی م شده بود یه ربع زنگهای تفریح و نگاه کردنش از دور!

سال پنجم هم گذشت.

دوره ی راهنمایی مدرسه هامون جداشد از طریق بچه های دیگه خبر دار شدم که هنوز تو همین محله ست ، امیدوار بودم که دبیرستان دوباره ببینمش!

دوره دبیرستان هم دوباره تو یه مدرسه نبودیم.

سال اول رو خوندم

و سال دوم ؛ سال دوم احساس کردم معلمای این مدرسه تدریسشون خوب نیست!!!

برای سال سوم دبیرستانمو  عوض کردم!البته که معلمای مدرسه ی جدید خیلی بهتر تدریس می کردن ، ولی رفتن من بیشترین دلیلش چیز دیگه بود ،که تا حالا فقط خودم و خدا می دونستیم ولی ازین به بعد شما هم می دونید...

همون روز اول دوتا صف اونورتر دیدمش ، شناختمش!

رفته بود رشته ی انسانی.

صبر کردم زنگ تفریح بشه ، کلاس انسانی ها رو پیدا کردم و رفتم پیشش؛

گفتم : سلام ، خوبی؟! :)

گفت : سلام ، می شناسمت؟!

-سال چهارم ابتدایی میز سوم کنار دیوار بودی،من میز دوم بودم...؟!

-فلانی؟!!؟!؟

-نه نه من بغل دستی فلانی بودم.

-بغل دستی فلانی رو یادم نیست!

-بعد از عید برات یه عروسک درست کرده بودم...؟!

-عروسک؟!یادم نیست!

-سر زنگ علوم داشتم با کاغذ برات پیرهن مردونه درست می کردم،معلم دید تنبیهم کرد ، بهم گفت برم دم در وایسم...؟!

-یادم نیست!

هر نشونه ی دیگه ای که یادم میومد بهش گفتم

اما

اون فقط همین رو می گفت : "یادم نیست"

نگاش کردم ، لبخند زدم و شونه هامو انداختم بالا!

گفت ببخشید!

و رفت...

دوباره تمام دلخوشی م شد همون یه ربع زنگ های تفریح و نگاه کردنش از دور!

دیپلمم رو که گرفتم سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم!

خودم رو درگیر کنکور و تست زدن و این حرفا کردم

اونموقع تازه متوجه شده بودم که من چقدر نقاشی کردن دوست دارم

وبیشتر دنبال یه راهی بودم که ازین رشته ی لعنتی بیام بیرون و برم سراغ نقاشی.

علاوه بر اینا ، شرایط محیطی م هم دچار اتفاقات و پیچیدگی ها و درگیری هایی شد و من ناخودآگاه فراموشش کردم...


خیلی وقت بود که بهش فکر نکرده بودم،

تا اینکه امروز داشتم این پیرهن مردونه رو درست می کردم،

دوباره همه ی اون روزا برام مرور شد...

اما با این تفاوت که،

این بار وقتی یادش افتادم ، دیگه حس خاصی نداشتم، دیگه سرعت پردازش مغزم نیومد پایین!

تنها اتفاقی که افتاد،با مرور اینا، چند قطره اشک توچشمم جمع شد.همین!

دیگه مهم نیست برام که کجاست و چیکار می کنه،

که چه شکلی شده الان!

فقط

آرزو می کنم هرجا هست خوش باشه...

من غمگینم از هم جنسانم!

از زن ها که ادعای تساوی حقوق زن و مرد دارن

اما

حقوق مرد ها رو رعایت نمی کنن!

در کدوم قانون گفته شده ، در اتوبوس ، اگر صندلی های بخش خانوما خالی نبود ، زن ها می تونن در قسمت آقایون بنشینن؟!؟!؟!

چرا باید یه آقا خسته از کار روزمره ش ، وارد اتوبوس شه (به طوریکه خستگی کاملا از چهره ش مشخصه)

و جاش رو خانومی گرفته باشه که اومده بوده برای عروسی خواهر شوهرش لباس بخره (طبق گفته ی خود اون خانوم) !!!!؟؟؟!؟!؟!!

چرا صندلی که حق اون آقاست باید توسط اون خانوم پرشده باشه؟!؟!

چرا از شرایط و موقعیت و جنسیتمون سواستفاده می کنیم؟!

چرا وقتی یه خانوم می ره تو بخش مردونه ، آقایون هوار نمی کشن ؟!

اما

اگه یه آقا تنها به این دلیل که دیرش شده و خیلی سریع سوار اتوبوس می شه و متوجه نمیشه ، برای لحظه ای از میله ی جدا کننده ی دو بخش رد شه ،

جیغ و هوار و نعره و نفرین و فحش و انواع و اقسام بی احترامی ها از قسمت خانوما به گوش می رسه؟!؟!؟


کاش کمتر شعار بدیم...


کمی انصاف داشته باشیم لطفا...

غروب جمعه ،

پیر دختر زری خانم است که ، مادرش می بردش پیش دعا نویس ، اما باز هم کسی در خانه شان را نمی زند...


غروب جمعه ،

آن پسری ست که ، بعد از دوسال سربازی ، حالا معشوقه اش را با کودکی در آغوش می بیند...


غروب جمعه ،

آن مادر پیری ست که ، چهار سال است تلفن خانه اش زنگ نخورده...


غروب جمعه ،

آن پدر پیری ست که ، چهل سال است دختر معلولش را تر و خشک می کند...


غروب جمعه ،

آن دختر جوانی ست که ، مرد آرزوهایش به او می گوید برای خوشبختی ام دعا کن...


غروب جمعه ،

آن کودکی ست که ، روز اول مدرسه ، هیچکس بغل دستش نمی نشیند...


غروب جمعه ،

آن دختر شَلی است که ، در خیابان همه به راه رفتن او زل می زنند و در گوش هم پچ پچ می کنند...


غروب جمعه ،

آن زن شوهر مرده ای ست که ، در حاشیه ی شهر زندگی می کند و صاحب خانه اش کرایه خانه را بالا برده و شرط می گذارد تا کرایه را کم کند...


غروب جمعه... همان غروب جمعه است...


"ع.غ"

خیلی دوست دارم من هم مثل بقیه ،

درباره ی خونه یِ قدیمیِ سرشار از زندگی و درِچوبی و کلونِ در و حوض و گلدونِ شمعدونیِ کنارِ حوض و بابا بزرگ و چیزای نوستالژیک و خوشگل و حس خوب بنویسم ،

اما

نمی تونم!

ینی اگه بنویسم هم حقِ مطلب ادا نمی شه!

چون من هیچوقت ،

تجربه ی بابا بزرگ ، نداشتم!

تجربه یِ مامان بزرگی که از تو جیبایِ پیرهنِ بلندِ گلدارش ، گردو و کشمش بهم بده ، نداشتم!

تجربه ی نشستن بغلِ گلدونِ شمعدونیِ کنارِ حوض رو نداشتم!

تجربه ی نوازش آب حوض رو نداشتم!

تجربه ی شنیدن کلمه ی "پدر صلواتی" موقع شیطنت های بچگی رو نداشتم!

تجربه ی رفتن تو باغِ بابابزرگ و بالا رفتن از درختاش و چیدنِ گردو و شاتوت و سیب و... نداشتم!

...


این حسا رو دوست دارم :)

با تصورشون تو ذهنم ، زندگی می کنم،

اما

هیچوقت لمسشون نکردم،

با دستام...

با چشمام...

با خودِ خودِ قلبم...

هیچوقت لمسشون نکردم...!

اینا فقط یه حسِ دوست داشتنی ان ، که گاهی میونِ روزمرگی هام ، بهشون فکر می کنم :)


آهای کسایی که اینا رو لمس کردید!

خوش به حالتون :)


دوست عجب امنیت خوبی ست

می توانی با او خودِ خودت باشی 

می توانی درد هایت را- هر چقدر ناچیز هر چقدر گران - بی خجالت با او در میان بگذاری!

از عاشقی هایت بگویی

از حماقت هایت!

دوست انتخاب آزاد توست،

اختیار توست

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند

دوست عرف نیست ،

عادت نیست ،

معذوریت نیست

دوست از هر نسبتی مبرا ست

دوست سایبان دلچسبی ست تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری


دوست چیز دیگری ست...


پ.ن:

خیلی بده که بهترین دوستت سه چار ساعت باهات فاصله داشته باشه،

سرش اونقدر شلوغ باشه ،

اونقدر درگیری داشته باشه ،

که تو  حتی روت نشه بهش بگی :


"می تونم امروز ببینمت ؟!"

دختر است و برگ و بار دلش!

بریزند،می شکند!

مردانگی یعنی:

تو

دلیل

شکستنش

نباشی


همین!

:)


"ناشناس"


تو

      با من صحبت می کردی

                                   همانطور که با دیگران!

من

برایِ تو مثل بقیه بودم.



          من اما

                         با تو صحبت می کردم

                               و با دیگران

                                         به شیوه ای که تو می پسندیدی!


تو

برایِ من مثل بقیه نبودی...


"ع.غ"


گوش کنید


دکتر پارسا می گفت که دوست داره ساعت ها محضِ صدای مهتاب رو بشنوه و اصلا براش اهمیتی نداره که صدای او حاویِ چه کلماتیه!
حتی می گفت حاضره مهتاب هزار بار به او بگه "برو گم شو" تا بتونه با لذتِ تمام ، هزاران بار صداهای "ب"و "ر" و "ش" را با طنین و صوت و لحن و تُنِ تکلمِ مهتاب بشنوه.

*
... زیر باران می روم و نفس عمیق می کشم و به محضِ صدایی فکر می کنم که محتوای آن هیچ اهمیتی ندارد...


(روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور)


پ.ن :

وقتی اینجا رو خوندم یاد این قسمت از متن کتاب روی ماه خداوند را ببوس افتادم.

پ.ن :

هر چی برش ازین کتاب بذارم کمه ... واقعا کمه...!