استافیل

طبقه بندي موضوعي

۱۳ مطلب با موضوع «نوشته» ثبت شده است

مشکل ،

مورد تمسخر واقع شدن روشن فکران نیست؛

مشکل واقعی ،

آدم هایی هستند که با دیدن این عکس ، آهی از جنس درک می کشند و همزاد پنداری می کنند با انسان پر مغز!!

در واقع ،

من شخصی را سراغ ندارم که با تماشای این تصویر با دونفری که قهقهه می زنند ارتباط برقرار کند!

شاید ، تنها آدم ابلهِ این شهر من هستم که اعتراف می کنم گاهی به تفکرات دیگران خندیده ام...!


پ.ن:

نوشته از من نیست.

من غمگینم از هم جنسانم!

از زن ها که ادعای تساوی حقوق زن و مرد دارن

اما

حقوق مرد ها رو رعایت نمی کنن!

در کدوم قانون گفته شده ، در اتوبوس ، اگر صندلی های بخش خانوما خالی نبود ، زن ها می تونن در قسمت آقایون بنشینن؟!؟!؟!

چرا باید یه آقا خسته از کار روزمره ش ، وارد اتوبوس شه (به طوریکه خستگی کاملا از چهره ش مشخصه)

و جاش رو خانومی گرفته باشه که اومده بوده برای عروسی خواهر شوهرش لباس بخره (طبق گفته ی خود اون خانوم) !!!!؟؟؟!؟!؟!!

چرا صندلی که حق اون آقاست باید توسط اون خانوم پرشده باشه؟!؟!

چرا از شرایط و موقعیت و جنسیتمون سواستفاده می کنیم؟!

چرا وقتی یه خانوم می ره تو بخش مردونه ، آقایون هوار نمی کشن ؟!

اما

اگه یه آقا تنها به این دلیل که دیرش شده و خیلی سریع سوار اتوبوس می شه و متوجه نمیشه ، برای لحظه ای از میله ی جدا کننده ی دو بخش رد شه ،

جیغ و هوار و نعره و نفرین و فحش و انواع و اقسام بی احترامی ها از قسمت خانوما به گوش می رسه؟!؟!؟


کاش کمتر شعار بدیم...


کمی انصاف داشته باشیم لطفا...

غروب جمعه ،

پیر دختر زری خانم است که ، مادرش می بردش پیش دعا نویس ، اما باز هم کسی در خانه شان را نمی زند...


غروب جمعه ،

آن پسری ست که ، بعد از دوسال سربازی ، حالا معشوقه اش را با کودکی در آغوش می بیند...


غروب جمعه ،

آن مادر پیری ست که ، چهار سال است تلفن خانه اش زنگ نخورده...


غروب جمعه ،

آن پدر پیری ست که ، چهل سال است دختر معلولش را تر و خشک می کند...


غروب جمعه ،

آن دختر جوانی ست که ، مرد آرزوهایش به او می گوید برای خوشبختی ام دعا کن...


غروب جمعه ،

آن کودکی ست که ، روز اول مدرسه ، هیچکس بغل دستش نمی نشیند...


غروب جمعه ،

آن دختر شَلی است که ، در خیابان همه به راه رفتن او زل می زنند و در گوش هم پچ پچ می کنند...


غروب جمعه ،

آن زن شوهر مرده ای ست که ، در حاشیه ی شهر زندگی می کند و صاحب خانه اش کرایه خانه را بالا برده و شرط می گذارد تا کرایه را کم کند...


غروب جمعه... همان غروب جمعه است...


"ع.غ"

خیلی دوست دارم من هم مثل بقیه ،

درباره ی خونه یِ قدیمیِ سرشار از زندگی و درِچوبی و کلونِ در و حوض و گلدونِ شمعدونیِ کنارِ حوض و بابا بزرگ و چیزای نوستالژیک و خوشگل و حس خوب بنویسم ،

اما

نمی تونم!

ینی اگه بنویسم هم حقِ مطلب ادا نمی شه!

چون من هیچوقت ،

تجربه ی بابا بزرگ ، نداشتم!

تجربه یِ مامان بزرگی که از تو جیبایِ پیرهنِ بلندِ گلدارش ، گردو و کشمش بهم بده ، نداشتم!

تجربه ی نشستن بغلِ گلدونِ شمعدونیِ کنارِ حوض رو نداشتم!

تجربه ی نوازش آب حوض رو نداشتم!

تجربه ی شنیدن کلمه ی "پدر صلواتی" موقع شیطنت های بچگی رو نداشتم!

تجربه ی رفتن تو باغِ بابابزرگ و بالا رفتن از درختاش و چیدنِ گردو و شاتوت و سیب و... نداشتم!

...


این حسا رو دوست دارم :)

با تصورشون تو ذهنم ، زندگی می کنم،

اما

هیچوقت لمسشون نکردم،

با دستام...

با چشمام...

با خودِ خودِ قلبم...

هیچوقت لمسشون نکردم...!

اینا فقط یه حسِ دوست داشتنی ان ، که گاهی میونِ روزمرگی هام ، بهشون فکر می کنم :)


آهای کسایی که اینا رو لمس کردید!

خوش به حالتون :)


دوست عجب امنیت خوبی ست

می توانی با او خودِ خودت باشی 

می توانی درد هایت را- هر چقدر ناچیز هر چقدر گران - بی خجالت با او در میان بگذاری!

از عاشقی هایت بگویی

از حماقت هایت!

دوست انتخاب آزاد توست،

اختیار توست

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند

دوست عرف نیست ،

عادت نیست ،

معذوریت نیست

دوست از هر نسبتی مبرا ست

دوست سایبان دلچسبی ست تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری


دوست چیز دیگری ست...


پ.ن:

خیلی بده که بهترین دوستت سه چار ساعت باهات فاصله داشته باشه،

سرش اونقدر شلوغ باشه ،

اونقدر درگیری داشته باشه ،

که تو  حتی روت نشه بهش بگی :


"می تونم امروز ببینمت ؟!"

دختر است و برگ و بار دلش!

بریزند،می شکند!

مردانگی یعنی:

تو

دلیل

شکستنش

نباشی


همین!

:)


"ناشناس"


تو

      با من صحبت می کردی

                                   همانطور که با دیگران!

من

برایِ تو مثل بقیه بودم.



          من اما

                         با تو صحبت می کردم

                               و با دیگران

                                         به شیوه ای که تو می پسندیدی!


تو

برایِ من مثل بقیه نبودی...


"ع.غ"


گوش کنید


شاید در حالت عادی هرگز راضی نمی شدم لحظه ای توی آن اتاق که بوی نم می داد و بوی مرگ معطل کنم ،

ولی

وجود آن زن می توانست تا ابد توی همان اتاق نگهم دارد ، بی آنکه احتیاجی به آسمان داشته باشم...

*

کاش نمی دیدمَت...

*

برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.

توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت.

*

آن خانه را فروختم؛

پایین تر از قیمتی که پایش داده بودم!

اعتبار آن خانه برایم از حضور زنی بود که دیگر نبود...

من به زنی دل بستم که حتی مال خودش نبود...



(بعد از آن شب/سَلوی ، مرجان شیر محمدی)


رفتم داخل

- سلام ، من تماس گرفته بودم
_ خوش اومدید ،
شما خانومِ ؟
- ... هستم.
_ بله.
این فرم رو پر کنید.
- خیلی مچکرم.

یه لحظه کاغذ رو می کشه عقب

_
فقط فکر می کنم شما برای این کار مناسب نباشید.
- ببخشید ، چرا؟!؟!
_ باید یکم آراسته تر باشید.

تعریفشون رو از آراستگی می پرسم.
تعریفشون رو میگن!

لبخند تلخی می زنم ؛

- حق باشماست ، من مناسب این کار نیستم.
_ پس به سلامت!
- با اجازه.
_ ببخشید یه لحظه!

بر می گردم و با حالت سؤالی نگاه می کنم.

با نیشخند میگه:
برای تحجّرتون متأسفم خانوم!

لبخندی سرشار از رضایت می زنم و می گم:
من هم برای تفکرتون متأسفم!
:)

و در رو می بندم.


وقتی آدم چیزی دارد که بهش فکر کند ، هنوز آدم خوشبختی است...



(راویان / وقتی همه چیز را گم می کنی ، محمدرضا کاتب)