استافیل

طبقه بندي موضوعي

۱۰ مطلب با موضوع «نوشته» ثبت شده است

مشکل ،

مورد تمسخر واقع شدن روشن فکران نیست؛

مشکل واقعی ،

آدم هایی هستند که با دیدن این عکس ، آهی از جنس درک می کشند و همزاد پنداری می کنند با انسان پر مغز!!

در واقع ،

من شخصی را سراغ ندارم که با تماشای این تصویر با دونفری که قهقهه می زنند ارتباط برقرار کند!

شاید ، تنها آدم ابلهِ این شهر من هستم که اعتراف می کنم گاهی به تفکرات دیگران خندیده ام...!


پ.ن:

نوشته از من نیست.

من غمگینم از هم جنسانم!

از زن ها که ادعای تساوی حقوق زن و مرد دارن

اما

حقوق مرد ها رو رعایت نمی کنن!

در کدوم قانون گفته شده ، در اتوبوس ، اگر صندلی های بخش خانوما خالی نبود ، زن ها می تونن در قسمت آقایون بنشینن؟!؟!؟!

چرا باید یه آقا خسته از کار روزمره ش ، وارد اتوبوس شه (به طوریکه خستگی کاملا از چهره ش مشخصه)

و جاش رو خانومی گرفته باشه که اومده بوده برای عروسی خواهر شوهرش لباس بخره (طبق گفته ی خود اون خانوم) !!!!؟؟؟!؟!؟!!

چرا صندلی که حق اون آقاست باید توسط اون خانوم پرشده باشه؟!؟!

چرا از شرایط و موقعیت و جنسیتمون سواستفاده می کنیم؟!

چرا وقتی یه خانوم می ره تو بخش مردونه ، آقایون هوار نمی کشن ؟!

اما

اگه یه آقا تنها به این دلیل که دیرش شده و خیلی سریع سوار اتوبوس می شه و متوجه نمیشه ، برای لحظه ای از میله ی جدا کننده ی دو بخش رد شه ،

جیغ و هوار و نعره و نفرین و فحش و انواع و اقسام بی احترامی ها از قسمت خانوما به گوش می رسه؟!؟!؟


کاش کمتر شعار بدیم...


کمی انصاف داشته باشیم لطفا...

غروب جمعه ،

پیر دختر زری خانم است که ، مادرش می بردش پیش دعا نویس ، اما باز هم کسی در خانه شان را نمی زند...


غروب جمعه ،

آن پسری ست که ، بعد از دوسال سربازی ، حالا معشوقه اش را با کودکی در آغوش می بیند...


غروب جمعه ،

آن مادر پیری ست که ، چهار سال است تلفن خانه اش زنگ نخورده...


غروب جمعه ،

آن پدر پیری ست که ، چهل سال است دختر معلولش را تر و خشک می کند...


غروب جمعه ،

آن دختر جوانی ست که ، مرد آرزوهایش به او می گوید برای خوشبختی ام دعا کن...


غروب جمعه ،

آن کودکی ست که ، روز اول مدرسه ، هیچکس بغل دستش نمی نشیند...


غروب جمعه ،

آن دختر شَلی است که ، در خیابان همه به راه رفتن او زل می زنند و در گوش هم پچ پچ می کنند...


غروب جمعه ،

آن زن شوهر مرده ای ست که ، در حاشیه ی شهر زندگی می کند و صاحب خانه اش کرایه خانه را بالا برده و شرط می گذارد تا کرایه را کم کند...


غروب جمعه... همان غروب جمعه است...


"ع.غ"

دختر است و برگ و بار دلش!

بریزند،می شکند!

مردانگی یعنی:

تو

دلیل

شکستنش

نباشی


همین!

:)


"ناشناس"


دکتر پارسا می گفت که دوست داره ساعت ها محضِ صدای مهتاب رو بشنوه و اصلا براش اهمیتی نداره که صدای او حاویِ چه کلماتیه!
حتی می گفت حاضره مهتاب هزار بار به او بگه "برو گم شو" تا بتونه با لذتِ تمام ، هزاران بار صداهای "ب"و "ر" و "ش" را با طنین و صوت و لحن و تُنِ تکلمِ مهتاب بشنوه.

*
... زیر باران می روم و نفس عمیق می کشم و به محضِ صدایی فکر می کنم که محتوای آن هیچ اهمیتی ندارد...


(روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور)


پ.ن :

وقتی اینجا رو خوندم یاد این قسمت از متن کتاب روی ماه خداوند را ببوس افتادم.

پ.ن :

هر چی برش ازین کتاب بذارم کمه ... واقعا کمه...!


شاید در حالت عادی هرگز راضی نمی شدم لحظه ای توی آن اتاق که بوی نم می داد و بوی مرگ معطل کنم ،

ولی

وجود آن زن می توانست تا ابد توی همان اتاق نگهم دارد ، بی آنکه احتیاجی به آسمان داشته باشم...

*

کاش نمی دیدمَت...

*

برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.

توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت.

*

آن خانه را فروختم؛

پایین تر از قیمتی که پایش داده بودم!

اعتبار آن خانه برایم از حضور زنی بود که دیگر نبود...

من به زنی دل بستم که حتی مال خودش نبود...



(بعد از آن شب/سَلوی ، مرجان شیر محمدی)



وقتی آدم چیزی دارد که بهش فکر کند ، هنوز آدم خوشبختی است...



(راویان / وقتی همه چیز را گم می کنی ، محمدرضا کاتب)


عزیز می گه :
مردها ،هرقدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن باز هم مثل بچه ها هستن ،
زود قهر میکنن ،
زود پشیمون میشن ،
زود هم آشتی میکن !

ممکنه جلوی زنها چیزی نگن،
اما
تنها که شدن ،شروع میکنن به بغض کردن.
برای همینه که کسی گریه ی مردها رونمی بینه.

زنها هرچقدر کوچیک باشن، اما مادرن و پناه مردها!
حتی دختر کوچولوها ،
پناه باباهاشون هستن...



" مصطفی مستور / روی ماه خداوند را ببوس "


قضاوت و پیش داوری در مورد یک شخص،
مشخص نمی کند که او کیست؛
مشخص می کند که شما کیستید.