استافیل

طبقه بندي موضوعي

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

از همان روزی که درباران سوارم کرده ای

با نگاهت هیچ می دانی چه کارم کرده ای؟


با تو تنها یک خیابان همســـــــفر بودم، ولی

با همان یک لحظه عمری بی‌ قرارم کرده ای


جرعه ای لبخند گیرا از شـــــــــراب جامدت

بردلم پاشیده‌ ای، دائم خـــــــــــمارم کرده ای


موج مویت برده و غرق خـــــیالم کرده است

روسری روی ســرت بود و دچارم کرده ای


تازه فهمیدم که حافــــظ در چه دامی شد اسیر

با نگاهت، خنده ات، مویت، شکارم کرده ای


در خیابان اولــــــــین عابر منم هر صبح زود

در همان جایی که روزی غصه دارم کرده ای


رأس ساعت می رسی،می بینمت،رد می شوی...

کم  محلی  می کنی، بی اعــــــتبارم  کرده ای


من مهـــــــــــــندس بوده ام، دلدادگی شأنم نبود

تازگی ها گل فروشـــــــــی تازه کارم کرده ای


در نگاه دیــــــــــگران پیش از تو عاقل بوده ام

خوب‌ کردی آمدی... مجـــــــنون تبارم کرده ای


در و لا الضــــــــالین حمدم خدشه ای وارد نبود

وایِ من، محتاج یک رکعــــــت شمارم کرده ای


"مهدی ذوالقدر"

مشکل ،

مورد تمسخر واقع شدن روشن فکران نیست؛

مشکل واقعی ،

آدم هایی هستند که با دیدن این عکس ، آهی از جنس درک می کشند و همزاد پنداری می کنند با انسان پر مغز!!

در واقع ،

من شخصی را سراغ ندارم که با تماشای این تصویر با دونفری که قهقهه می زنند ارتباط برقرار کند!

شاید ، تنها آدم ابلهِ این شهر من هستم که اعتراف می کنم گاهی به تفکرات دیگران خندیده ام...!


پ.ن:

نوشته از من نیست.