استافیل

طبقه بندي موضوعي

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوست عجب امنیت خوبی ست

می توانی با او خودِ خودت باشی 

می توانی درد هایت را- هر چقدر ناچیز هر چقدر گران - بی خجالت با او در میان بگذاری!

از عاشقی هایت بگویی

از حماقت هایت!

دوست انتخاب آزاد توست،

اختیار توست

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند

دوست عرف نیست ،

عادت نیست ،

معذوریت نیست

دوست از هر نسبتی مبرا ست

دوست سایبان دلچسبی ست تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری


دوست چیز دیگری ست...


پ.ن:

خیلی بده که بهترین دوستت سه چار ساعت باهات فاصله داشته باشه،

سرش اونقدر شلوغ باشه ،

اونقدر درگیری داشته باشه ،

که تو  حتی روت نشه بهش بگی :


"می تونم امروز ببینمت ؟!"


هرچی تلاش می کنم ، نمی تونم طرح بزنم .

دچار دوگانگی شدم

طرح های قبلی مو که به چند نفر نشون داده بودم ، یکیشون (که من بیشتر قبولش دارم) می گفت : بده

یکی دیگه (که آدم با تجربه و پری بود) می گفت : خوبه


متوجه نمی شم طرحام خوبه ، بده...

احساس می کنم سلایقشونو دخیل می کنن!


نمی دونم چه طرحی خوب محسوب میشه چه طرحی بد!


چند وقته هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسه

احساس می کنم خلاقیتم کور شده

تو یه حس گنگی گیر افتادم

دلم می خواد یه اتود درست و درمون بزنم...

اما

دریغ از یه ایده!!!

از خودم راضی نیستم...!

دختر است و برگ و بار دلش!

بریزند،می شکند!

مردانگی یعنی:

تو

دلیل

شکستنش

نباشی


همین!

:)


"ناشناس"


در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت!

‏ بــاور نمی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت!

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

‏ در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت!

رفــتــم کـنــارش، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!‏

‏ پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت!

مـثـل مـعــلـم‌ها بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

‏ مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی»، او اهــل فـــردوس

‏ یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

‏ زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصلاً مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

‏ امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت‏

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

‏ دیـروز طـوفـان شد، چه طـوفـانی ( ...) رفت!!!


"کاظم بهمنی"

تو

      با من صحبت می کردی

                                   همانطور که با دیگران!

من

برایِ تو مثل بقیه بودم.



          من اما

                         با تو صحبت می کردم

                               و با دیگران

                                         به شیوه ای که تو می پسندیدی!


تو

برایِ من مثل بقیه نبودی...


"ع.غ"


گوش کنید


به تار هایِ رها نگاه کن!
ببین چه خوب کوک شده است،
در پودِ پیچیده یِ زندگی


نمایشگاه عکاسی

عطا محمدی

+

شعر ها از مسعود مجاوری آگاه


گالری مهروا :

تهران-خیابان کریم خان زند-خیابان شهید عضدی-شماره 38.


پ.ن:
هنرمند ، درباره انتخاب عنوان این نمایشگاه بیان کرد: "زن دگی" در واقع برگرفته از لغت زندگی است و از سر هم کردن دو کلمه زن و دگی شکل می‌گیرد. به نوعی می‌توان گفت، زن دگی اصل معنای لغوی زندگی است، چرا که وقتی در زندگی زن حضور نداشته باشد، زندگی معنایی ندارد.



پ.ن:
نمایشگاه خوبی بود
من لذت بردم :)
کسایی که تهرانن بهشون پیشنهاد می کنم ببینن :)

شاید در حالت عادی هرگز راضی نمی شدم لحظه ای توی آن اتاق که بوی نم می داد و بوی مرگ معطل کنم ،

ولی

وجود آن زن می توانست تا ابد توی همان اتاق نگهم دارد ، بی آنکه احتیاجی به آسمان داشته باشم...

*

کاش نمی دیدمَت...

*

برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.

توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت.

*

آن خانه را فروختم؛

پایین تر از قیمتی که پایش داده بودم!

اعتبار آن خانه برایم از حضور زنی بود که دیگر نبود...

من به زنی دل بستم که حتی مال خودش نبود...



(بعد از آن شب/سَلوی ، مرجان شیر محمدی)



یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می‌برد

بی‌گمان من می‌شوم بازنده و او می‌برد

اشک می‌ریزم وَ می‌دانم که چشمانِ مرا

عاقبت این گریه‌های بی‌حد از سو می‌برد

آن‌قدر تلخم که هرکس یک نظر می‌بیندم

ماجرا را راحت از رفتارِ من بو می‌برد

من در این فکرم جهان را می‌شود تغییر داد

عاقبت اما مرا تقدیر از رو می‌برد

یک نفر از خواب بیدارم کند دارد کسی

با خودش عشق مرا ، بازو به بازو می‌برد...



"الهام دیداریان"

پرفورمنس و چیدمان

ماهمه گم شده ایم.
روزی جایی
دور یا نزدیک.
این نمایشگاه را تقدیم می کنم به همه ی کسانی که گم شده اند.

و با تشکر از کسانی که با هنرشان به گمشدگان پرداخته اند.


"صابر ابر"





پ.ن:
من با این اجرا نتونستم خیلی ارتباط برقرار کنم
اما
دیدنش خالی از لطف نیست
اگه خواستید ببینید


فردا آخرین روزشه

هرروز از ساعت 17 تا 22
و روز اختتامیه یعنی فردا ، از ساعت 10 تا 22
اجرا دارن

آدرس:

تهران،بزرگراه مدرس، خیابان ظفر، کوچه ناجی، خیابان فرزان، خیابان نوربخش، بلوار مینا شرقی، شماره ۴۲، گالری محسن .

رفتم داخل

- سلام ، من تماس گرفته بودم
_ خوش اومدید ،
شما خانومِ ؟
- ... هستم.
_ بله.
این فرم رو پر کنید.
- خیلی مچکرم.

یه لحظه کاغذ رو می کشه عقب

_
فقط فکر می کنم شما برای این کار مناسب نباشید.
- ببخشید ، چرا؟!؟!
_ باید یکم آراسته تر باشید.

تعریفشون رو از آراستگی می پرسم.
تعریفشون رو میگن!

لبخند تلخی می زنم ؛

- حق باشماست ، من مناسب این کار نیستم.
_ پس به سلامت!
- با اجازه.
_ ببخشید یه لحظه!

بر می گردم و با حالت سؤالی نگاه می کنم.

با نیشخند میگه:
برای تحجّرتون متأسفم خانوم!

لبخندی سرشار از رضایت می زنم و می گم:
من هم برای تفکرتون متأسفم!
:)

و در رو می بندم.