استافیل

طبقه بندي موضوعي

۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دختر است و برگ و بار دلش!

بریزند،می شکند!

مردانگی یعنی:

تو

دلیل

شکستنش

نباشی


همین!

:)


"ناشناس"


در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت!

‏ بــاور نمی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت!

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد

‏ در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت!

رفــتــم کـنــارش، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!‏

‏ پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت!

مـثـل مـعــلـم‌ها بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت

‏ مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی»، او اهــل فـــردوس

‏ یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد

‏ زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصلاً مـــن نمی رفــتـم کــنــارش

‏ امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت‏

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد

‏ دیـروز طـوفـان شد، چه طـوفـانی ( ...) رفت!!!


"کاظم بهمنی"

به تار هایِ رها نگاه کن!
ببین چه خوب کوک شده است،
در پودِ پیچیده یِ زندگی


نمایشگاه عکاسی

عطا محمدی

+

شعر ها از مسعود مجاوری آگاه


گالری مهروا :

تهران-خیابان کریم خان زند-خیابان شهید عضدی-شماره 38.


پ.ن:
هنرمند ، درباره انتخاب عنوان این نمایشگاه بیان کرد: "زن دگی" در واقع برگرفته از لغت زندگی است و از سر هم کردن دو کلمه زن و دگی شکل می‌گیرد. به نوعی می‌توان گفت، زن دگی اصل معنای لغوی زندگی است، چرا که وقتی در زندگی زن حضور نداشته باشد، زندگی معنایی ندارد.



پ.ن:
نمایشگاه خوبی بود
من لذت بردم :)
کسایی که تهرانن بهشون پیشنهاد می کنم ببینن :)

دکتر پارسا می گفت که دوست داره ساعت ها محضِ صدای مهتاب رو بشنوه و اصلا براش اهمیتی نداره که صدای او حاویِ چه کلماتیه!
حتی می گفت حاضره مهتاب هزار بار به او بگه "برو گم شو" تا بتونه با لذتِ تمام ، هزاران بار صداهای "ب"و "ر" و "ش" را با طنین و صوت و لحن و تُنِ تکلمِ مهتاب بشنوه.

*
... زیر باران می روم و نفس عمیق می کشم و به محضِ صدایی فکر می کنم که محتوای آن هیچ اهمیتی ندارد...


(روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور)


پ.ن :

وقتی اینجا رو خوندم یاد این قسمت از متن کتاب روی ماه خداوند را ببوس افتادم.

پ.ن :

هر چی برش ازین کتاب بذارم کمه ... واقعا کمه...!


شاید در حالت عادی هرگز راضی نمی شدم لحظه ای توی آن اتاق که بوی نم می داد و بوی مرگ معطل کنم ،

ولی

وجود آن زن می توانست تا ابد توی همان اتاق نگهم دارد ، بی آنکه احتیاجی به آسمان داشته باشم...

*

کاش نمی دیدمَت...

*

برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.

توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت.

*

آن خانه را فروختم؛

پایین تر از قیمتی که پایش داده بودم!

اعتبار آن خانه برایم از حضور زنی بود که دیگر نبود...

من به زنی دل بستم که حتی مال خودش نبود...



(بعد از آن شب/سَلوی ، مرجان شیر محمدی)



یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می‌برد

بی‌گمان من می‌شوم بازنده و او می‌برد

اشک می‌ریزم وَ می‌دانم که چشمانِ مرا

عاقبت این گریه‌های بی‌حد از سو می‌برد

آن‌قدر تلخم که هرکس یک نظر می‌بیندم

ماجرا را راحت از رفتارِ من بو می‌برد

من در این فکرم جهان را می‌شود تغییر داد

عاقبت اما مرا تقدیر از رو می‌برد

یک نفر از خواب بیدارم کند دارد کسی

با خودش عشق مرا ، بازو به بازو می‌برد...



"الهام دیداریان"

پرفورمنس و چیدمان

ماهمه گم شده ایم.
روزی جایی
دور یا نزدیک.
این نمایشگاه را تقدیم می کنم به همه ی کسانی که گم شده اند.

و با تشکر از کسانی که با هنرشان به گمشدگان پرداخته اند.


"صابر ابر"





پ.ن:
من با این اجرا نتونستم خیلی ارتباط برقرار کنم
اما
دیدنش خالی از لطف نیست
اگه خواستید ببینید


فردا آخرین روزشه

هرروز از ساعت 17 تا 22
و روز اختتامیه یعنی فردا ، از ساعت 10 تا 22
اجرا دارن

آدرس:

تهران،بزرگراه مدرس، خیابان ظفر، کوچه ناجی، خیابان فرزان، خیابان نوربخش، بلوار مینا شرقی، شماره ۴۲، گالری محسن .

حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم

به زنِ توی غزلهات حسادت نکنم

 

حرفها دارم وُ یک عمر نباید بزنم

طبق معمول برو زود، که فرصت نکنم

 

طبق معمول عذابم بده تا شک نکنم

عاجزم ، پیش تو احساسِ شهامت نکنم

 

زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید ...

دور کن اسلحه را تا که حماقت نکنم !

 

با خودم قهرم وُ تصمیم گرفتم دیگر،

از همین ثانیه با آینه صحبت نکنم

 

«شازده* !» پیش تو وُ اینهمه آدم تنهام

در زمین کاش از امروز اقامت نکنم

 

آسمانی تر از آنی که کنارت باشم

حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم


"صنم نافع"


* - شازده کوچولو پرسید: پس آدمها کجا هستند؟ در صحرا آدم احساس تنهایی میکند! مار گفت: آدم با آدمها هم احساس تنهایی میکند...!


"شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت‌اگزوپری"